تبليغاتX
رحيم ملکی
رحيم ملکی
یکشنبه هفدهم آبان 1388
دعاي مادر ...  
از بايزيد بسطامي، عارف بزرگ، پرسيدند: اين مقام ارزشمند را چگونه يافتي؟ گفت: شبي مادر از من آب خواست. نگريستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوي رفتم که آب بياورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خويش گفتم: «اگر بيدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آن گاه ايستادم تا مگر بيدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسيد: چرا ايستاده اي؟! قصه را برايش گفتم. او به نماز ايستاد و پس از به جاي آوردن فريضه، دست به دعا برداشت و گفت: «خدايا! چنان که اين پسر را بزرگ و عزيز داشتي، اندر ميان خلق نيز او را عزيز و بزرگ گردان

یکشنبه هفدهم آبان 1388
مرد کور ...  
/* /*]]>*/ روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنارپايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيدروزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کوراجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمزموفقيت است ..... لبخند بزنيد
جمعه پانزدهم آبان 1388
حکایت عشق ...  
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند.( توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. )
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و اين است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !

جمعه پانزدهم آبان 1388
حکایت مدیر ...  
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید."
مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید."
مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. "
مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"
جمعه هشتم آبان 1388
...  
جمعه هشتم آبان 1388
ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد،نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا-ع مبارک باد ...  
جمعه هشتم آبان 1388
...  

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند



پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند



نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند



از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند



اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند



كاش من هم عبور تو را دیده بودم

كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند
 مرحوم قیصر امین پور
جمعه هشتم آبان 1388
...  
دوس دارم صدات كنم، تو هم منو نيگا كنى
من تو رو نيگات كنم، تو هم منو صدا كنى
قربون چشات برم از راه دورى اومدم
جاى دورى نمى ره اگه به من نيگا كنى
دل من زندونيه، تويى كه تنها مى تونى
قفسو وا كنى و، پرنده رو، رها كنى
مى شه كنج حرمت گوشه قلب من باشه
مى شه قلب منو مثل گنبدت طلا كنى
تو سرت شلوغه زير دستيات فراوونن
از خدا مى خوام كمى نيگا به زير پا كنى
تو غريبى و منم غريبم اما چى مى شه
دل اين غريب و با خودت آشنا كنى
دوس دارم تو ايوون آيينه ت از صب تا غروب
من با تو صفا كنم تو هم منو دعا كنى
به وفاى كفتراى حرمت منم مى خوام
كفترى باشم كه تنها تو منو هوا كنى
دلمو گره زدم به پنجره ت دارم مى رم
دوست دارم تا من بيام زود گره ها رو وا كنى
صد هزار دفه م شده پاى ضريح زار مى زنم
تا دلت يه بار بسوزه دردمو دوا كنى
دوس دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منو رضا كنى
(سهيل محمودى)
جمعه هشتم آبان 1388
ميلاد امام رضا (ع) مبارک باد ...  
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
هوس هاي مورچه اي ...  
یک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار
  -------
دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او
  ----------
دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم
  --------
تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»