اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و اين است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
مرحوم قیصر امین پور
من تو رو نيگات كنم، تو هم منو صدا كنى
قربون چشات برم از راه دورى اومدم
جاى دورى نمى ره اگه به من نيگا كنى
دل من زندونيه، تويى كه تنها مى تونى
قفسو وا كنى و، پرنده رو، رها كنى
مى شه كنج حرمت گوشه قلب من باشه
مى شه قلب منو مثل گنبدت طلا كنى
تو سرت شلوغه زير دستيات فراوونن
از خدا مى خوام كمى نيگا به زير پا كنى
تو غريبى و منم غريبم اما چى مى شه
دل اين غريب و با خودت آشنا كنى
دوس دارم تو ايوون آيينه ت از صب تا غروب
من با تو صفا كنم تو هم منو دعا كنى
به وفاى كفتراى حرمت منم مى خوام
كفترى باشم كه تنها تو منو هوا كنى
دلمو گره زدم به پنجره ت دارم مى رم
دوست دارم تا من بيام زود گره ها رو وا كنى
صد هزار دفه م شده پاى ضريح زار مى زنم
تا دلت يه بار بسوزه دردمو دوا كنى
دوس دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منو رضا كنى
(سهيل محمودى)
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار
گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من
بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و
ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت
را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم
ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه
خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه
مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و
گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از
اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک
وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پايش در عسل شد استوار
از تپيدن سست شد پيوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه
براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم،
بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد
پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»
گر جوي دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم
مورچه
بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي
خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت
بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت
گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست
خيرخواه او باشد.»



