تبليغاتX
کوی گمنامان

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده توسط رحیم ملکی در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 8:59 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

+ نوشته شده توسط رحیم ملکی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 17:37 |

آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام

 یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من

 بی پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش تر است

 چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

 ازبرایت دامنی اشک روان آورده ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

 در کف خود از برایت نقد جان آورده ام

تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

 گوشه ای از درد دل را بر زبان آورده ام
محمدعلی مجاهدی (پروانه)

+ نوشته شده توسط رحیم ملکی در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 9:10 |

بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من

 تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من

بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من

 تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من

 هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی

 روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی

 ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

 تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

 صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

 دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

 ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من

 چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من

 هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود

 چون سایه‌ها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود

 فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

 بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو

مولوی

+ نوشته شده توسط رحیم ملکی در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 10:16 |
تا نیایی گره از کار بشر وا نشود       درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود

+ نوشته شده توسط رحیم ملکی در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 8:58 |